تبليغاتX
چشمانم، چشمانت

چشمانم، چشمانت

میشود هر آنچه باید بشود

من یکی که دیگه از وبلاگ نویسی خسته شدم!

آخه که چی؟واسه چی؟واسه کی؟

گیریم من شصت هزارتا شعر و داستان و... نوشتم.بعدش چی؟

که آخرش یکی پیداشه(فکرشم نمیکنی)از پشت بهت خنجر بزنه؟!!آره؟

قصد خداحافظی دارم.شاید برگردم شایدم نه.نمیدونم... .راستی عیدتون

مبارک!سال خوبی داشته باشید!

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها میمیرند

رنگها رنگ دگر میگیرند

وفقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا میمانند

****

خداحافظ

همین حالا.........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:13  توسط سارا  | 

تمنا

تمنا میکنم دیوانگی را

تو را میخواهمت نه زندگی را

تمام شب به یاد چشم پاکت

تمنا میکنم من بردگی را

سکوت بی دلیلم را ببخشای

به جانم میخرم این خستگی را

تمنا میکنم با من بمانی

ببینی آتش دلبستگی را

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:23  توسط سارا  | 

گریه میکنم...تا صبح گریه می کنم...!

یه چیزی بود که مدتها توی دلم مونده بود. ولی تا حالا به هیچ کس نگفته

بودم... .

اون چیزی که خیلی وقته ذهن منو به خودش مشغول کرده هر وقت به

سراغم میاد اشکمو در میاره.

اتفاق برمیگرده به روزایی که یکی از فامیلامون همسرش رو از دست داد.

خدایا...اگر من بخوام شخصیت اون پیرزن دوست داشتنی رو توصیف

کنم باید تا صبح بشینم و از چیزای خوبی که به ذهنم میرسه بنویسم.

اون پیرزن که نسبت خیلی دوری هم با ما نداشت خیلی خوش اخلاق

و مهربون بود ولی چه فایده که ما فقط عیدا فرصت می کردیم بریم

خونشون. واقعا که ما چه انسانهای "دیر" و "بی خبری" هستیم.

فکر می کنیم همه تا همیشه و هر وقت که ما باشیم پیش ما میمونن.

ولی افسوس وقتی میفهمیم که جز پشیمونی هیچی توی دلمون نمیمونه.

ولی اون فاجعه ی اسفناک اون ضایعه ی دلخراش ربطی به این چیزای

ماجرا نداره.

همه چیز مربوط به مجلس ختم اون پیرزن دوست داشتنی بود. کسی که

زیر یک درصد هم احتمال نمیدادیم حالا حالا ها بخواد تنهامون بذاره کسی

که یه روز بیهوش شد و دیگه به هوش نیومد... .

خدایا...کاش اون روز با خونوادم نرفته بودم مجلس ختم. کاش اینقدر واضح

شاهد "مروت!!!!!" آدما نبودم. کی میدونه؟ شاید منم یکی مثل...

قلبم به تپش افتاد وقتی اون مجلس پر سوز و گداز رو دیدم.

ولی چه فایده چنان خنثی شد که دیگه با خودم عهد بستم پا به مجلس

ختم کسی نذارم. هیچوقت...

موقع خداحافظی بعد از اینکه به بهانه ی ختم همه خودشون یه دل سیر

زار زده بودن با همسر اون پیرزن طفلی برخورد کردیم.

وای...

وای...

وای...

چقدر سوختم وقتی دیدم حتی به خاطر این اتفاق           " ناراحت" هم نیست

چه برسه به اینکه نیاز به یه دلداری مردونه داشته باشه.

آره شاید فکر کنید همه ی غما رو ریخته بود توی دلشو و با یه لبخند

"ملیح!!!!!!" مهمونا رو بدرقه میکرد. ولی چیزی رو که نشه توی نگاه خوند

توی پستوی دل هم نمیشه پیداش کرد. همیشه نگاه آدماس که فریاد

میزنه توی دل چی میگذره. توی اون نگاهی که ما بهش برخوردیم هیچ

چیز جز...جز یه قهقه ی بلند نبود...!!

خدایا این چه دنیاییه؟ این چه دنیاییه که اگه فقط دو روز یه نفر رو از

روی دوش خودش برداره روز سوم دیگه کسی نیست که دیگران

شونه هاشو بمالن و بگن "عزیزم گریه بسه...عزیزم مرگ حقه یه روزی..."

بلندتر میگم: یه روزی میرسه که بری زیر خروارها خاک پناهنده بشی و

روحت از اون بالا به همه ی کائنات بگه: خوب شد رفتم. خدایا شکرت

که رفتم...این پایین فقط دونفر هستن که باید به زور از قبر بکنی و ببریشون!

اونم کجا؟!!! رستوران!!!!! دیگه بعد از اون هر کی میره سی خودش!

مرگ گاهی چقدر جگر سوز چشم و گوش آدمو باز میکنه...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:26  توسط سارا  | 

بدون تو...

بدون تو همون لحظه

چه بهتر من نباشم...نه!

بدون تو همون لحظه

چه بهتر من جداشم...نه!

بدون تو همون لحظه

چه بهتر من بمیرم ...نه!

بدون تو همون لحظه

چه بهتر گر بگیرم ...نه!

بدون تو همون لحظه

دعام اینه که برگردی

با مرگ و رفتن و داغم       

همون بهتر سفر کردی

همینجا با تو بودن رو

به صد دنیا نمیفروشم

یه جایی اونور دنیا

همون بهتر دروغگو شم

تمام حرف من این بود

که بی تو زندگی سخته

بدون تو همون لحظه

چه بهتر ...نه دیگه بسه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 16:45  توسط سارا  | 

یه جور پست طنز

برخورد کردن با بعضی چیزا خیلی زجر آوره:

بسته ی آدامس ریلکس خالی 

پیام بازرگانی میان برنامه ها ( که واقعا با روح و روان آدم بازی میکنه)

زیر نویس تلویزیون به این شرح: به دلیل پخش مسابقه ی کوفت ـ زهر مار

امشب فلان فیلم پخش نمی شود.

چایی یخ که اتفاقا روی گاز هم باشه!

بد قولی مجله ی مورد علاقه که ماهنامه هستش و هر سیصد و شصت و

پنج روز یه بار منتشر میشه!

پرسه زدن در ماه بهمن بدون اینکه یه قطره برف بباره

قطع شدن برق و وصل شدن آن بعد از پخش تمام سریالها و برنامه های

ممکن!

بیست و پنج صدم غلط امتحانی( اند بدشانسی)

جاموندن از سرویس که نهایت استرس رو به آدم وارد میکنه!

وقتی که یکی میپره وسط حرفت ( با مشت بزن تو دهنش!!)

جوک بی مزه ای که صدهزار بار از صدهزار نفر شنیدی و حالا داری از

کسی که باهاش رو در بایستی داری میشنوی ( بدبختی آدم گریه هم

نمیتونه بکنه چه برسه به خنده ی زورکی!)

زنگ ریاضی و فیزیک

وقتی که ناظم یا مدیر ( اگه ولش کنی تا شش ماه دیگه) زل میزنه

تو چشمات

بر خورد با یکی خوشگل تر از خودت ( بدبیاری دختر خانومی)

بر خورد با یکی قد بلندتر از خودت ( بدبیاری آقا پسرا )

قبول نشدن در کنکور ( تا یک سال تو خونه بوی دماغ سوخته میاد!)

تلفن بی موقع یه بی فرهنگ وسط زیر تیغ و هر چیز دیگه ای که فکرشو

بکنی! جالبتر اینکه طرف حاضر نمیشه حالا حالا ها قطع کنه!

بدعنق بودن و اخلاق مگسی معلم ورزش یا هنر ( که نمیدونم اون دیگه چه

صیغه ایه؟)

مهمون ناخونده ( توممکنه اون روز حموم نرفته باشیُ ممکنه داداشت

یخچال رو آینه کرده باشه و ... )

پیدا کردن پیازهای درشت درشت توی قیمه

ولی باور کنید هیچ کدوم اینا بدتر از این نیست که وقتی خوابیدی یه

سوسک کله کنده ی سیاه براق که معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای

اومده دقیقا و به طور عمودی روی لب و دهنت سان اجرا کنه...

اون موقست که اینجوری شدنت هیچ تعجبی نداره :

حالا شاید هم اینجوری دنیا رو چه دیدی؟!! :

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:20  توسط سارا  | 

صد هزار گردنه ی شوم تنهایی

گذشت...همه چیز نمام شد...

همه ی هوسها و شهوتها

همه ی آنچه که آشکار بود یا نهان ...

... و من خیره به تن عریان آمال و آرزوهایم مانده ام که هیچگاه جامه ی

عمل به خود ندید.

انگار او آنچنان کرده بود که دیگر  کسی سایه ی مرا هم پشت صدهزار

گردنه ی شوم تنهایی نبیند. چیزی فراتر از مرگ!

آری... کار اوبود... درست همان لحظاتی پی بردم که در نگاه غمبار کوچه

گم میشدم. همان لحظه ای که رو به سویش می کردم تا با اشکهایش

مثل همیشه دست بر گریبانم بیندازد و مرا بازگرداند اما دیدم لبخند میزند

بار دوم باز گشتم و دیدم بلند قهقهه میزند...و با آخر دیگر نبود...

آری همه چیز را تمام کرد ومن در حسرت یک نگاه دیگر به تن عریان آمال

و آرزوهایم که هیچگاه جامه ی عمل به خود ندیدخیره مانده ام.

آه...می سوزم...می سوزم... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 14:43  توسط سارا  | 

دوستت دارم

غریب آشنای من

                  شریک غصه های من

                                    چی کار کنم دوست دارم؟

تموم آرزوی من

                 زیباترین! بانوی من!

                                    چی کار کنم دوست دارم؟

عاشق بمان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:52  توسط سارا  | 

من مطمئنم شما هم امشب دلتون خیلی گرفته بود!

آره چون باغ مظفر تموم شد اونم درست وسط امتنحانا تا ما قشنگ

بشینیم مفصلا گریه کنیم!

من که گریه کردم. چون بهش عادت کرده بودم. هر شب ساعت یه ربع به

هشت پای تلویزیون ...

هی... چه شبایی بود...

( دیگه زیادی درام شد!!) کاش بازم از این فیلمای قشنگ برامون بسازن

تا یه کم غم و غصه هامونو فراموش کنیم. حتی برای چهل و پنج دقیقه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 23:24  توسط سارا  | 

انزوا پشت در خانه بس است

زندگی سازه ی عمر نفس است

عاشقی خلوت کنج قفس است

حسرت همخانه ی یک دم هوس است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:5  توسط سارا  | 

نگاه پر امیدت را در آغاز سفر آغاز کن

ره پر از خار و خس است بیراهه ها را باز کن

شعر بی پایان بگو با شاعران زنده دل

دست دیوان را بگیر و بر بیفکن تا به گل

صبخ تاریک مرا شب کن ولی با نور ماه

غیر از تو دل گسستن هر چه میخواهی بخواه

خاطرم را شعله ی سرد فراموشی گرفت

خیز و روشن کن که جان را گرد خاموشی گرفت

مردن از بی تو به مقصد رفتن آسان تر بود

قیمت خونم از این دوری چه ارزان تر بود

این سفر قلب تو را من می کند تا آن جهان

این صدای پای عشق است میشناسد گوش جان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 18:50  توسط سارا  | 

 

شرمگین میخواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:16  توسط سارا  | 

تا حالا فکر کردین خوردن یه فنجون قهوه یا چای کنار هم چه لذتی داره؟

بفرمایید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:14  توسط سارا  | 

دوست و دشمن

 دوستان تو بر سه گروهند:

دوست تو

دوست دوست تو

دشمن دشمن تو

دشمنان تو نیز بر سه گروهند:

دشمن تو

دوست دشمن تو

دشمن دوست تو

نتیجه میگیریم همون بهتر همه با هم دوست باشیم!!

 

 

 

                                   

                             

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 12:22  توسط سارا  | 

 

 

اگه روز آخر زندگیت فردا باشه چی کار می کنی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:31  توسط سارا  | 

فراق

چه سا ده عاشق را تو می بری از یاد

تو اولین آهو که می کشی صیاد

بدا ن که مهر تو نمیرود از دل

از این دل ساده از عاشقی فریاد

من این حقیقت را چه دیر فهمیدم

که با فراق من تو میشوی دلشاد

چه کرده این شیرن همین دو روز عشق

چه بار سنگینی به ذوش آن فرهاد

نمی شوم دیگر اسیر بند عشق

که می دهد سر را به لحظه ای بر باد

سفر بدون تو شروع و پایان است

من آن سفر کرده که از نفس افتاد

به شهر تو " دل " نیست امانتی جاوید

که چون خیانت هیچ نمیکند بی داد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:4  توسط سارا  | 

افلاطون میگه: من هیچ راهی را برای خوشبختی نمیشناسم

اما یک راه برای بدبختی انسانها میشناسم: بدبخت کردن خود

 برای خشنود ساختن دیگران.

این جمله شاید ظاهر ساده و  لوسی داشته باشه اما وقتی 

بری تو بحرش میفهمی که از این به بعد: به پای عشق همه

چیزمون رو نمیریزیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:27  توسط سارا  | 

سرزمین عشق

 

او گفت که هم آواره دارد

هم اسیر و هم گرفتار

در آن زندان و قصر و چوبه ی دار

بگفتم آنچه را خود دیده ام چند

همانجا کو مرا افکنده در بند:

سرزمینی است زیبا

اندکی زلزله خیز

در بهارانش نیست

کینه ای از پاییز

دوره ای نیست تو گو

لحظه ای ویران بود

از همان خلقت عشق

آب و خاکش جان بود

نا گفته نماند این شعر ارتباطی به ایران نداره!!

****

ادعا

سوره ی غریب نوازی را آیه آیه از بر کرد

او که با نگاه پر رمزش هوش را آواره از سر کرد

فکر بی نوایی من را بی سبب چگونه باور کرد؟

اوکه عاجزانه پیش چشم ادعای یارو یاور کرد

ای خدا چگونه او من را با غریبه ها برابر کرد؟

اوکه خود مرا پرورد ای عجب چگونه پرپر کرد...؟!

******

هشدار

آن کس که دل را دلدار دارد

شوق وصال و دیدار دارد

آن کس که ایمن از عاشقی نیست

جای هزاران هشدار دارد

من دیده ام صد کاشانه محروق

پس داده ای باز آن قلب مسروق

میدانم اینک این رسم عشق است

میمیرد آخر عاشق نه معشوق...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 15:47  توسط سارا  | 

به کسی که حدس بزند تصویر زیر متعلق به چه شخصی است ۲۰ ساعت

اینترنت رایگان تعلق می گیرد.

لطفا جوابهای خود را در قسمت نظرات بنویسید. همراه با آدرس ایمیلتان

. برای خدس تصویر تا چهارشنبه ۱/۶/۸۵ فرصت دارید.

اعلام نتایج ۲/۶/۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 14:49  توسط سارا  | 

گرفتار

دوباره از راه رسیدی بازم چه بی صدا بودی

آهای از اینجا بی خبر این همه وقت کجا بودی؟

یه ذره شرمنده شدی گفتی که سر به را بودی

نه این جواب من نشد این همه وقت کجا بودی؟

روزای تنهایی من گرم برو بیا بودی

دلم گرفتار تو بود تو از دلم جدا بودی

تو باز نگاتو دزدیدی گفتی تو قلب ما بودی

زبون نریز عزیز دل این همه وقت کجا بودی؟

من اینجا چشم به راهتو تو اونجا یک خدا بودی

با کی نمیدونم ولی ازش سری سوا بودی

من ولی بی تو یک نفس با غصه در  به در بودم

از این همه محبتت! من دیگه جون به سر بودم

من که یه روز تو عاشقی از همه عشقا سر بودم

حالا به دنبال تو از  خودم چه بی خبر بودم

واسم مهم نیست بعد از این باکی چرا کجا بودی

ناخواسته بازیم دادی و بازندمون شما بودی

****

انتخاب

تو یه جا نشستی مظلوم

من بیچاره یه محکوم

قسم وآیه چه فایده

واسه پرونده ی مختوم؟

بدجوری دلم گرفته

شیشه ها مات و کبودن

چرا قصه ها اسیر

یکی بود یکی نبودن؟

تو سرت کجا شلوغه؟

که یادت رفته منی هست

کی اومد چشاتو روی

لحظه ها یکی یکی بست؟

بگو شیطونه تو جلدت

بگو که خودت نبودی

بهتر از من گیر آوردی؟

میمیرم من از حسودی!

هیشکی از من نمیپرسه

تو دلم چیا گذشته

درد طعنه های مردم

از دلم هیچی نذاشته

تو رو دوست داشتن من نه!

نگو که یه جور گناهه

میدونم یه روز میای تو

عمر این سفر کوتاهه

توی این روزای آخر

انتخاب تو دو راهه

عشق اولت منم من!

ارزش اون به یه کاهه

***

بالاخره بعد از مدتها به روز شدم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:9  توسط سارا  | 

جنجال

گول نگاتو خوردمو زبون چرب و نرمتو

گفتی که عاشقم شدی اما شکستی دلمو

لحظه ی مرگ من رسید منتظرو تا تو بری

بری و وانمود کنی فقط تو نقش عابری

حالا که دل کندم ازت پشت سرم حرف میزنی

هیچ میدونی با خودتم در حال دعوا کردنی؟!

تصویر تو تو ذهن من یه غول بی شاخ و دمه

یهلحظه با تو موندنم تو خواب و تو توهمه

معنی این نگاهتو هر جور بگی من از برم

میبندی خنجر از رو و میزنی از پشت سرم

به سر تا پات نمیخوره بفهمی عاشقی چیه...؟

زخمایی که تو میزنی زخمای تند و کاریه

قلب یه آدم مث من واسه تو اسباب بازیه

جنجالای بی حد و مرز دروغ و صحنه سازیه

تو رو نمیدونم ولی من افتادم به هن و هن

حرفی داری بزن فقط بی حاشیه بی من و من

من سه شماره میشمرم راتو بکش بذار برو

شاید نخوام لحظه ی مرگ بازم ببینمت تو رو

*****

اینم یه شعر از خودم تقدیم به خود خود وبلاگ جنجال !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:45  توسط سارا  | 

 

حتما سری به: بهترین   زیبا ترین  جذابترین  مهیجترین  

ایرانی پسند ترین   و پرمحتوا ترین  وبلاگ  Persianblog      

بزنید . کافیه  اینجا  کلیک کنید!!!

بدون تردید بهترین لحظات اینترنتی خود را در آنجا میگذرانید!

با نویسنده ی آن مینا عینی فر که از نویسندگان بزرگ وبلاگ فارسی

صحبت کنید و نقطه نظرات خود را به او انتقال دهید.

ساحل کبود منتظر قدمهای گرم شما بر تن ماسه های داغ

خود میباشد.

بهروز باشید ـ ساحل کبود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:56  توسط سارا  | 

با هوش!!

 

تو به گرده ی گل حساسیت داری

لکنت زبون داری

چشات آب مروارید داره

یه مشکل روانی بزرگ هم داری

میدونی اینا رو از کجا فهمیدم؟!

از اون جا که تو هیچوقت هیچ گلی رو از من نگرفتی!

هیچوقت درست و حسابی با من حرف نزدی!

هر وقت گفتم توی چشام خیره شو بعد از یکی دو ثانیه

چشاتو دزدیدی!

هر وقت هم من گریه میکنم تو در حال خندیدنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:31  توسط سارا  | 

اعتماد

داد نزن اشکمو در نیار منم!

نگو خوب نیست واسه چشمات دیدنم

حتی فکرم نمیکردم خودتو

ببازی با این دو روز نبودنم

تو رو نشناخته بودم این همه وقت

گاهی آسونی و گاهی سخت سخت

حقمه! که عشق چشو گوشمو بست

همه چیزو تو خراب کردی ولی

بازم از چشم تو تقدیره و بخت

چند تا قلب اینورا جاسازی شدن

آدما واست خمیربازی شدن

هر جوری دلت میخواد بسازشون

بعد به اعتمادشون لگد بزن

قدر غصه های من یه عالمه

حتی مردن واسه من خیلی کمه

بگو با من تو چه کردی که هنوز

رفتن از پیشت یه خرده سختمه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 13:29  توسط سارا  | 

 

دو تا تک بیتی گذاشتم که درحال این که کمه ولی میتونه آدما رو

برای مدتی هرچند کوتاه به از دست رفته ها هم امیدوار کنه.

توصیه ی من کوچک به قلب بزرگ شما: در راه عشق هر کسی

قدم نمیگذارد اگر وارد آن شدی یقین داشته باش برای خودت

برای او و برای دنیا کسی هستی. اگر واردش شدی فرصته.

¤¤¤¤

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

¤¤¤¤

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

نه گهی تند و گهی خسته رود

اگه اینو خوندی یه آرزو کن. یادت نره از خدا بخواه...

...

حالا از ته دل آرزو میکنم به آرزوت برسی...!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 15:26  توسط سارا  | 

واسه چی زنده...؟

 

ما نه میتونیم ماه رو از نزدیک نزدیک ببینیم نه خورشید رو.

نه میتونیم توی دریا ها رها باشیم نه توی آسمون پرواز کنیم.

ما نمیتونیم توی یک لحظه هر جا دوست داریم رو ببینیم.

ما که اصلا نمیتونیم مثل داستانا ستاره بچینیم.

ما نمیتونیم توی یه دشت سبز "بدون دغدغه" غلط بخوریم.

... پس اصلا ما با چه امیدی زنده ایم...یا بهتره بگم اسم خودمون رو

گذاشتیم"زنده"...؟!!!

مثل همیشه آروم و با اون نگاه عمیق و لبخند "زندت" گفتی: من به امید تو تو به امید

من. من خوشم واسه داشتن تو تو خوشی واسه داشتن من.

من واسه تو تو واسه من ما واسه عشق.

من به امید بودن تو تو به امید بودن من ما به امید بودن هم. من به خاطر تو تو به خاطر

من ما به خاطر عشق.

من به عشق تو تو به عشق من ما به عشق تو و من..!

من به امید دل تو تو به امید دل من دلامون به امید هم.

بعد از اون سکوت قشنگت ادامه دادی: بسه یا بازم بگم...فهمیدی؟

- آره...

- خوبه... بگو...

ـ دوستت دارم...زیاد...

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:16  توسط سارا  | 

زمان میگذرد...

 

پای ثانیه ها را شکستم تا از وقتی تو رفتی دیگر حرکت نکنند.

اما آنها روی دستهایشان راه رفتند.

زدم و دستهایشان را شکستم اما آنها سینه خیز راه افتادند.

کار را تمام کردم و همه ی ثانیه ها را کشتم...اما لحظه های نو

متولد شدند.

حالا میدانم که جلوی گذر زمان را نمیتوان گرفت.

میخواهم بگویم یا خودت برگرد یا لا اقل از من انتظار نداشته باش

 با وجود گذشت زمان تو را از یاد نبرم...زمان میگذرد...میگذرد...

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:0  توسط سارا  | 

ای دل..!

 

ای دل ساده لوح من

منم ازت بدم میاد

کاری تو کردی تا ابد

هیشکی به تنهاییت نیاد

تنها بودم بی دغدغه

ببین چه کردی با من ای...!

راضی بودم به هر نفس

اما حالا به مردن ای...!

نمیدونم چی شد که تو

فروختی حتی منو ای..!

فقط واست موند یه نفر

نفهمیدم کجا و کی...؟

روزای خوب زندگیم

بهونه کرد گذاشت و رفت

واسه خودم بودم ولی

با اون کارات چه زود گذشت

تو عاشقم کردی تو ای

بهونه گیر نا تموم

ای دل دیوانه ی من

من چی و عاشقی کدوم...؟

ای دل ساده لوح من

زنجیریو دیوونه باز

کاش مال من نبودی تو

هستی ولی از نو بساز

بذار دوباره تنها شم

کاری به من نداشته باش

زخمی زدی به من تو ای...!

تا جون داری بسوزی کاش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:31  توسط سارا  | 

 

همیشه ما از شنیدن داستان لیلی و مجنون

ناراحت میشیم

حالا واقعا اگه لیلی و مجنون داستان زندگی ما رو بشنوند

چی کار میکنن...؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:4  توسط سارا  | 

جدی نگیرید!

 

معرفت رو از سیگار یاد بگیرید

که با این که میدونه آخرش زیر پا له میشه

تا آخر به پامون میسوزه...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:47  توسط سارا  | 

 

گرچه نمیتوانم قلب خودم را به تو ببخشم اما تو را

به قلبم بخشیده ام... .

گرچه نگرانم که فراموشم میکنی یا نه اما نگران این

نباش که فراموشت کنم... .

گرچه نمیدانم مرا دوست داری یا نه اما میدانم که

تو را خیلی دوست دارم... .

گرچه از بودنت با من اطمینان ندارم اما بدان که همیشه

از بودنت با من لذت میبرم... .

هنوز هم خجالت میکشی حرف دلت را بزنی... ؟

خب بگو...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:59  توسط سارا  |