یه چیزی بود که مدتها توی دلم مونده بود. ولی تا حالا به هیچ کس نگفته
بودم... .
اون چیزی که خیلی وقته ذهن منو به خودش مشغول کرده هر وقت به
سراغم میاد اشکمو در میاره.
اتفاق برمیگرده به روزایی که یکی از فامیلامون همسرش رو از دست داد.
خدایا...اگر من بخوام شخصیت اون پیرزن دوست داشتنی رو توصیف
کنم باید تا صبح بشینم و از چیزای خوبی که به ذهنم میرسه بنویسم.
اون پیرزن که نسبت خیلی دوری هم با ما نداشت خیلی خوش اخلاق
و مهربون بود ولی چه فایده که ما فقط عیدا فرصت می کردیم بریم
خونشون. واقعا که ما چه انسانهای "دیر" و "بی خبری" هستیم.
فکر می کنیم همه تا همیشه و هر وقت که ما باشیم پیش ما میمونن.
ولی افسوس وقتی میفهمیم که جز پشیمونی هیچی توی دلمون نمیمونه.
ولی اون فاجعه ی اسفناک اون ضایعه ی دلخراش ربطی به این چیزای
ماجرا نداره.
همه چیز مربوط به مجلس ختم اون پیرزن دوست داشتنی بود. کسی که
زیر یک درصد هم احتمال نمیدادیم حالا حالا ها بخواد تنهامون بذاره کسی
که یه روز بیهوش شد و دیگه به هوش نیومد... .
خدایا...کاش اون روز با خونوادم نرفته بودم مجلس ختم. کاش اینقدر واضح
شاهد "مروت!!!!!" آدما نبودم. کی میدونه؟ شاید منم یکی مثل...
قلبم به تپش افتاد وقتی اون مجلس پر سوز و گداز رو دیدم.
ولی چه فایده چنان خنثی شد که دیگه با خودم عهد بستم پا به مجلس
ختم کسی نذارم. هیچوقت...
موقع خداحافظی بعد از اینکه به بهانه ی ختم همه خودشون یه دل سیر
زار زده بودن با همسر اون پیرزن طفلی برخورد کردیم.
وای...
وای...
وای...
چقدر سوختم وقتی دیدم حتی به خاطر این اتفاق " ناراحت" هم نیست
چه برسه به اینکه نیاز به یه دلداری مردونه داشته باشه.
آره شاید فکر کنید همه ی غما رو ریخته بود توی دلشو و با یه لبخند
"ملیح!!!!!!" مهمونا رو بدرقه میکرد. ولی چیزی رو که نشه توی نگاه خوند
توی پستوی دل هم نمیشه پیداش کرد. همیشه نگاه آدماس که فریاد
میزنه توی دل چی میگذره. توی اون نگاهی که ما بهش برخوردیم هیچ
چیز جز...جز یه قهقه ی بلند نبود...!!
خدایا این چه دنیاییه؟ این چه دنیاییه که اگه فقط دو روز یه نفر رو از
روی دوش خودش برداره روز سوم دیگه کسی نیست که دیگران
شونه هاشو بمالن و بگن "عزیزم گریه بسه...عزیزم مرگ حقه یه روزی..."
بلندتر میگم: یه روزی میرسه که بری زیر خروارها خاک پناهنده بشی و
روحت از اون بالا به همه ی کائنات بگه: خوب شد رفتم. خدایا شکرت
که رفتم...این پایین فقط دونفر هستن که باید به زور از قبر بکنی و ببریشون!
اونم کجا؟!!! رستوران!!!!! دیگه بعد از اون هر کی میره سی خودش!
مرگ گاهی چقدر جگر سوز چشم و گوش آدمو باز میکنه...!
